-
- باشه الان زود میام...
لباسمو عوض کردم و که برم ، تو راه خواستم برم اون ور خیابون واسه خونه وسایل بگیرم که...
چشمامو باز کردم ، آخ سرم چقدر درد میکنه...انگاری یه سنگ رو سرمه...دورمو نگاه کردم...
من کجام؟؟ اینجا کجاست؟
چیزی از گذشته یادم نمیاد ، من کجا بودم؟!!اینجا کجاست؟؟
یه خانمی اومد پیشم و بهم لبخند زد و گفت : خوبی ؟جاییت درد نمیکنه؟
سرمو آوردم بالا ، آخ...چه درد بدی دارم...
- اینجا کجاست ؟
که گفت : تو تصادف کردی ،یه ماشین بهت زد...الان خوبی ؟ اسمت چیه؟
- من...من...باید برم خونه، مامان...مامانم منتظرمه ، بهم خرید داده ، لازم داره....
خواستم بلند بشم که پرستار داد زد : کجا آقا ، دراز بکش
حالت خوب شد بعد برو واسه مامانت خرید کن...
دراز کشیدم و بعد از چند لحظه گفتم : آخه مامانم تا الان دق کرده، بزارین بهش خبر بدم...
پرستار : خب باشه ، صبر کن بهش خبر هم میدیم ، شماره خونتونو بلدی؟؟
- آره میدونم...
شماره دادم و تماس گرفتن و بعد از نیم ساعت مامانمو آبجیم و خالم اینا اومدن
مامانم داشت گریه میکرد و داد و فریاد میکرد ...
- بابا من حالم خوبه الکی نگران نشو ، ببین خوبم مامان...
مامان : علی جونم تو اگه چیزیم بشه من میمیرم....
- خدا نکنه مامان جونم ، من هستم...خوبم هستم...
بعد یه ساعت دکتر اومد و معاینم کرد و گفت میتونه صبح مرخص بشه...
خلاصه این که رفتم خونه...
چقدر خستم...چقدر بدنم درد میکنه ، چقدر سرم درد میکنه..دستامو کردم تو جیبم
گوشیم و در آوردم...صفحش شکسته بود...
حالا باید یه گوشی هم بخرم تو این بی پولی...
دراز کشیده بودم و تو این فکر بودم که زنگ خونمون به صدا اومد...کی هست این موقع شب؟؟
بلند شدم و آروم آروم رفتم سمت در ،مامانم داشت با یکی حرف میزد
و آبجیمم پیش مامانم وایساده بود...
مامان!!!کیه!!؟؟رفتم جلو در که دیدم همون کسیه که بهم با ماشین زده، واسه رضایت اومده بود...
بهش گفتم صبح میام رضایت میدم و اونم رفت...
من اونقدر درگیر زندگی خودمم که حوصله شکایت و این چیزا رو ندارم...
اومدم سر جامو دراز کشیدم ، دلم پیش بهار بود... کاش فردا میومد سر کار پیشم
چقدر دلم براش تنگ شده...
گوشیمو برداشتم و روشن کردم ، نصف صفحش سیاه شده بود....
دلم میخواست به بهار زنگ بزنم اما این موقع شب درست نبود...
بهش پیام دادم : سلام ، حالت خوبه بهار؟؟
چند دقیقه ای گذشت ، خبری ازش نشد ، خیره به صفحه شکسته گوشیم بودم..
.نه!!خبری نیست، گوشی رو گذاشتم بغلم و چشمامو بستم بخوابم که صدای پیام گوشیم اومد...
به صفحه گوشی نگاه کردم....بهار بود...
با ذوق پیامشو باز کردم...نوشته بود...

http://uupload.ir/files/5pw4_photo_2016-12-02_23-30-18.jpg


--
چقدر سَخته واسه رِسیدن به سِتارَت تا آسمون بری
ولی وقتی رسیدی ببینی صُبح شده
-
خیلی جالبه...
تو سایت های اموزشی- خبری - فناوری اطلاعات و غیره همه برنامه ها و سایت های خارجی رو به رایگان معرفی و تبلیغ میکنن مدام
ولی...
با وجود این همه سایت فارسی زبانی که اکثرا هم ناشناخته میمونن و بعد مدتی به دلیل همه گیر نشدن تعطیل میشن رو اصلا معرفی نمیکنن و در موردشون نقد و بررسی نمیکنن مگه اینکه پولی چیزی بگیرن


یعنی برای اینکه یک سایت یا برنامه تو ایران جا بیوفته حتما باید انگلیسی زبان باشه تو درباره ما خود برنامه هم یه اطلاعاتی نوشته بشه که مشخص بشه از ایران نیست تا اون سایت بین مردم جا بیوفته و درموردش بحث و گفتگو صورت بگیره


در واقع ملت با این کارشون نشون میدن از ایرانی بودن خودشون حالشون بهم میخوره بعد تو حرف میگن افتخار میکنن به ایرانی بودنشون


خیلی جالبه
-




با همه مهربان باش!
حتى
سیگارَت را هم با تبسم بكش....
بگذار آخرین تصویرِ سیگار
از این دنیاى زشت
یك نجیب زاده ى مهربان باشد
نـــه یك قاتل خشن...!

--
IV Band
-
-


-


مشاهده پست‌های بیشتر