جملات زیبا فلسفی

اگر راه اشتباهی را در پیش گرفته‌اید دور زدن ممنوع نیست
1/4
سرخط خبرها
(11 ماه پیش) سطح دروازه بانی در فوتبال ایران بالا رفته/ میرزاپور: بیرانوند شایسته پیراهن تیم ملی است(11 ماه پیش) فلاحت زاده: کار سختی داریم اما .../ دربرابر استقلال دست و پا بسته نیستیم(11 ماه پیش) خبر خوش مدیرعامل استقلال قبل از دیدار با سایپا(11 ماه پیش) دیدار هاشمی با وزیر ورزش و جوانان عراق(11 ماه پیش) از دروغ‌ها و قصه‌هایی که گفتند ناراحتم/ نیکخواه‌بهرامی: دوست ندارند در ایران بازی کنم (11 ماه پیش) اردوی سوم تیم ملی کبدی برگزار می شود(11 ماه پیش) در ستایش سرخیو راموس، وارث "خوانیتو"/ آخرین ضربه را محکم تر بزن(11 ماه پیش) حداقل تغییر در ترکیب آبی پوشان؛/ ترکیب احتمالی استقلال برابر سایپا(11 ماه پیش) اوجاقی: هر سال سطح لیگ ووشو بالاتر می‌رود(11 ماه پیش) تعطیلی پنج روزه پرسپولیسی‌ها برای نوروز(11 ماه پیش) آیا کمیته انضباطی با مایلی‌کهن برخورد می‌کند؟ (11 ماه پیش) استقلال بدون مصدوم مقابل لوکوموتیو(11 ماه پیش) تیم ملی تنیس راهی تونس شد(11 ماه پیش) اعتراض سرخابی‌ها به ممنوعیت جذب بازیکن خارجی(11 ماه پیش) بازی ما و نفت جدال بهترین های لیگ است / علی‌عسگری: مشکلات داوری ما را قعرنشین کرد

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : comrade

شغل ازاد

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-

انسانی معمولی‌ام من
از جسم و از خاطره
از خون و از فراموشی.
روی دوپایم حرکت می‌کنم،
با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما
چنان که شعله‌ی چراغ جوشکاری
وحشت‌زده
در من نفس می‌کشد زندگی ،
که شاید خاموش شود
به طرفه‌العینی.
درست مثل تو
از چیزهایی برآمده‌ام من
به یاد آمده و
از یاد رفته:
از صورت‌ها
از دست‌ها،
از سایبان سرخ ظهر
در پاستوس-بونز،
شادی‌ها، مردگان، گل‌ها، پرندگان
شعله‌ی عصرهای روشن
نام‌هایی که دیگر به خاطر نمی‌آورم
ابروها، نفس‌ها، لگن‌ها
سبدها، پرچم‌ها، موزها
همه
درهم آمیخته
عطر می‌پراکندند برافروخته
گر می‌گیرند‌ و
و مرا به قدم‌زدن وا می‌دارند.
معمولی‌‌مردی‌ام من
برزیلی، میان‌سال، متاهل، یک سرباز ذخیره،
و ای رفیق، هیچ معنایی نمی‌یابم
در زندگی،
جز نبردی مشترک
برای جهانی بهتر.
از آغاز شاعر بوده‌ام.
ولی شعر شکننده است،
نه حرکت می‌کند
و نه مردم بی‌خیال را به جنبش در می‌آورد.
از این رو می‌خواهم با تو حرف بزنم،
چون انسانی که با انسانی
به تو تکیه کنم
یا بازوانم را پیشکش،
چرا که زمان می‌گذرد
و هنوز آن‌جاست
ارباب، در کشتار.
که فرصتی باقی نیست
و ما دیگر چیس‌بانک داریم اینجا،
آی تی اند تی، باند اند شیر،
ویلسون، هاننا، اندرسون کلایتون
و چه می‌داند کسی، چه بسیارهای دیگر
بازوهای اختاپوسی که زندگی‌هامان را به خون می‌کشاند
و بسته بندی می‌کند
یک آدم معمولی،
درست مثل تو،
زیر شصت امپراطور
از خیابان عبور می‌کنم.
سایه‌ی ارباب
لک می‌کند چشم‌انداز را و
دریا را گل‌آلود،
و باز می‌گردد کودکی
تلخ حالا در کام‌هامان
و کریه به گل و گرسنگی.
ولی میلیون‌ها تن‌ایم ما از مردمان معمولی
و دیواری آفرید از تن‌ها می‌شود
از بدن‌هایی برآمده به رویا و گل‌های آفتابگردان.