جملات زیبا فلسفی

آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید
1/4
سرخط خبرها
(2 ساعت پیش) صعود دشوار اینتر به یک چهارم نهایی کوپا ایتالیا(4 ساعت پیش) محرومیت موقت مایک دین از قضاوت در لیگ برتر(5 ساعت پیش) کلوپ: مقابل پلیموث باید مانند دیدار با یونایتد بازی کنیم(5 ساعت پیش) بازگشت کاستا به تمرینات تیمی چلسی(6 ساعت پیش) تمایل میلان به جذب مهاجم سابق بارسا(6 ساعت پیش) ترکیب اینتر – بولونیا(6 ساعت پیش) سوپرایز ویژه گواردیولا برای کودک سرطانی (عکس)(7 ساعت پیش) عصبانیت دخیا از رئال، مانع انتقال او به مادرید(8 ساعت پیش) زهیوی: دم پورموسوی و بچه ها گرم!(8 ساعت پیش) شکست نیروی زمینی در لیگ برتر هندبال(8 ساعت پیش) ماهینی: گل استقلال اعصابم را خرد کرد(8 ساعت پیش) ادامه درخشش طلایی پوشان آبادانی(عکس)(8 ساعت پیش) چمن خوب یادگار به سود ما شد/ نورمحمدی: می‌توانستیم تراکتور را ببریم(8 ساعت پیش) کاپیتان تیمش را 5 دقیقه قبل از برد تنها گذاشت(9 ساعت پیش) یادداشت ویژه :این استقلال نامتوازن/ سرتراشیده منصوریان و قلندری پورموسوی !

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : mar_mar


قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
عکس و تصویر روزهایی می رسد که آدم حوصله هیج چیز را ندارد حتی، حوصله ی خودش را ...

موهای پسرم بور بود. پنج سال و سه ماه و دوازده روزش. هر روز تو اوج خستگی حاضرش میکردم و باهاش میرفتم پارک. هرروز دقیقا بعد سی و هفت دقیقه بازی خسته میشد و میومد تو بغلم که مامان بریم خونه. هنوزم که هنوزه باورم نمیشه منم مامان شدم. منم این حس مسئولیت رو دوشمه.
اون روزم مثل همیشه باهاش رفتم پارک . دوید رفت بشینه رو تابی که همیشه باهاش بازی میکرد .تاب وسط زمین بازی بود. دقیقا روبه روی من یه صندلی بود که همیشه پر بود از پدرمادرایی که بچه هاشونو میارن پارک. هیچ وقت توجه نمیکردم بهشون. همیشه توجهم به پسرم بود و اون صندلی تار تار بود برام. نشست رو تاب شروع کرد به تاب خوردن .دیدم بغل تاب یه دختری تو همون سن و سال وایساده و داره با یه حسرت مملو از عشقی اونو نگاه میکنه. چشای مشکی درشت تیله ای با موهای لَخت مشکی. چشاش خیلی اشنا بود برام.
تو همون حال و احوال بودم که حس کردم یه نگاهی داره روم سنگینی میکنه. نگاه کردم دیدم هیچ کسی دور و برم نیست. ولی این حس بد ولم نمیکرد. پاشدم اومدم سمت پسرم. دخترک نگام کرد . یخ کردم . دیدم یه پدری خیلی خشک و اروم داره میاد به سمت ما. نبضم تند زد.داشتم دیوانه میشدم . صدای ضربانم داشت مغزمو کر میکرد .
تو نباید اینجا میبودی. نه بعد این همه سال نه وقتی جفتمون با بچه هامون اومده بودیم اینجا نه وقتی جفتمون تعهد داده بودیم به زندگی. گوشام داشت داغ میشد. نفس نفس میزدم .انگار زیر دوش اب یخ وایسادم.
رسیدی پیشمون. چشمامون از تو چشمای هم تکون نمیخورد. چشام از تو چشای مشکیت تکون نمیخورد. با این که حتی یه لحظه هم دلم نمیخواست به اون دوران با تو بودن برگردم ولی به خاطر خاطره های خوبمون هنوز دوست داشتم. دلم میخواست بچه هامونو صدا کنیم تا بفهمی هنوز سر قولم هستم. دلم داشت میترکید. چشامو دوختم به لبات . دخترتو صدا کردی . پسرمو صدا کردم .تو با شنیدن اسمت برگشتی ولی کسی اسم منو به زبون نیاورده بود.
لعنت بهت
از اولشم بدقول بودی. بدقول لعنتی...

سی و هفت دقیقه گذشته بود.
پسرم اومد بغلم
مامان بریم خونه