جملات زیبا فلسفی

دیل کارنگی : اگر بدانید بسیاری از مردم هزاران بار بیشتر به یک سردرد معمولی خود اهمیت می دهند تا به خبر مرگ من و شما دیگر نگران نخواهید شد که درباره شما چه فکری می کنند
1/4
سرخط خبرها
(2 ساعت پیش) صعود دشوار اینتر به یک چهارم نهایی کوپا ایتالیا(4 ساعت پیش) محرومیت موقت مایک دین از قضاوت در لیگ برتر(5 ساعت پیش) کلوپ: مقابل پلیموث باید مانند دیدار با یونایتد بازی کنیم(5 ساعت پیش) بازگشت کاستا به تمرینات تیمی چلسی(6 ساعت پیش) تمایل میلان به جذب مهاجم سابق بارسا(6 ساعت پیش) ترکیب اینتر – بولونیا(6 ساعت پیش) سوپرایز ویژه گواردیولا برای کودک سرطانی (عکس)(7 ساعت پیش) عصبانیت دخیا از رئال، مانع انتقال او به مادرید(8 ساعت پیش) زهیوی: دم پورموسوی و بچه ها گرم!(8 ساعت پیش) شکست نیروی زمینی در لیگ برتر هندبال(8 ساعت پیش) ماهینی: گل استقلال اعصابم را خرد کرد(8 ساعت پیش) ادامه درخشش طلایی پوشان آبادانی(عکس)(8 ساعت پیش) چمن خوب یادگار به سود ما شد/ نورمحمدی: می‌توانستیم تراکتور را ببریم(8 ساعت پیش) کاپیتان تیمش را 5 دقیقه قبل از برد تنها گذاشت(8 ساعت پیش) یادداشت ویژه :این استقلال نامتوازن/ سرتراشیده منصوریان و قلندری پورموسوی !

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : mar_mar


قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
عکس و تصویر اول من رفتم. بعد از من هم برادرم. هر دو برنگشتیم. ماندیم گوشه‌ای از آسمانش. ...

اول من رفتم. بعد از من هم برادرم. هر دو برنگشتیم.

ماندیم گوشه‌ای از آسمانش.
حالا مادر مانده و خواهر کوچکم. پدر هم که سالهاست میهمان ماست.

مادر هر روز چرخ دستی‌اش را برمی‌دارد و توی کوچه‌ها می‌گردد، از پی
مغازه‌ای که شاید نان سنگک داشته باشد. دکترها گفته‌اند؛ باید فقط نان سنگک بخورد.

خواهرم هم هر روز می‌رود برای کار. می‌ماند تا شب. گاهی که برای سوار
شدن به اتوبوس کنار خیابان می‌ایستد،‌ بعضی از ماشین‌ها برایش نگه
می‌دارند و بوق می‌زنند. برادرم می‌گوید:"کاش یکی‌مان مانده بود. خانه
مرد می‌خواهد."

می‌گویم:" آن وقت‌ها شهر پر بود از مرد. چه فرقی می‌کرد بمانیم یا
نمانیم."


چقدر موهای مادر سفید شده بود. توی شب مثل نور،‌ برق می‌زند. مثل
جانمازش. مادر دستش را گرفته‌ رو به آسمان. گریه می‌کند. نگران است.
وقت‌هایی که خواهر کوچکم دیر می‌آید،‌ دلواپس می‌شود.
مادر هم مثل ما دنبال یک مرد می‌گردد. برادرم می‌گوید:" کاش یکی‌مان
مانده بود!"

می‌نشینم کنار سجاده مادر. بو می‌کشم اشک‌هایش را. مادر دلتنگ است.


امشب نوبت من است که به خوابش بروم. دیشب برادرم رفته بود.