جملات زیبا فلسفی

وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید
نام کاربری : Afson
خانم مجرد , 24 ساله
ساکن کمی دور کمی نزدیک

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: استاد، چه شده كه این‌گونه اشك می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟ شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: آری، یکی از لات‌های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده. همه با نگرانی پرسیدند: مگر چه گفته؟

شیخ در جواب می‌گوید او به من گفت: او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می‌گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون كرد...


--

-
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان

کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او

پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.

پپسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،

جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".

"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید...


--

-
یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟
همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟
خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟
خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ،
موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟
خطاب میرسد : مانعی ندارد !
فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید :
من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟
قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ،
موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و... کنار گذاشت .
ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن !
موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد .
شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ،
و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی .
سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید :
او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! "چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی ! موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !



--

-
*قــــــــــدرت دعــــــــــا*
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : "آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم ."
جان گفت نسیه نمی‌دهد .مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت :

"ببین این خانم چه می‌خواهد؟خرید این خانم با من ."
خواربار فروش گفت :لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟
زن گفت : اینجاست .

- " لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . " !!
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .
خواربارفروش باورش نمی‌شد .
مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود (ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن) .
مغازه ‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس باارزش به مغازه ‌دار داد و گفت: فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟

.............................................................................

*خدایــــــــــــا شکــــر*
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:....
شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایــــــــــــا شکــــر.
......................................................................................
*زاهـــــــد کیست!*

درویشی نزد پادشاهی رفت.پادشاه گفت :"ای زاهد!" درویش گفت :"زاهد تویی!" پادشاه پرسید :"من چگونه زاهد باشم هنگامی که همه دنیا از آن من است؟" درویش گفت :"نه،وارونه می بینی.این دنیا و آن دنیا برای من است.زمین در مشت من جای دارد.این تو هستی که از این همه چیز،به لقمه ای و جامه ای خرسند شده ای!"....زاهد آن کسی است که آخر ببیند، دوستاران دنیا آخور می بینند.در هر راهی،این درد است که آدم را با خود می برد.در همه کارها تا درد هوس و عشق در درون کسی بر نخیزد،او در آن کار به جایی نمی رسد.از کار دنیا گرفته تا کار آخرت؛خواه بازرگانی،خواه پادشاهی،خواه دانش،خواه هنر.
تا درد زایمان به درون مریم چنگ نینداخت،به سراغ آن درخت نرفت.آن درد،در جان آن درخت نیز پیچید و آنگاه از تن خشک و سترون او،شکوفه ها جوشید و میوه ها زایید.
ما نیز در اندرون خود همچون مریم،عیسایی پنهان داریم.اگر در ما،دردی پیدا شود،عیسای ما نیز زاییده خواهد شد وگرنه؛از همان راه پنهانی باز خواهد گشت.

.......................................................................................
دوستــــــــان عـــــزیــــــــز از ایـــــــــن وبــــــــلاگ دیـــــــدن کنیــد.

http://esbat.parsunit.com/



--

-

مقصد ما خداست.
کسی میگفت:"من چیزهای زیادی بخشیدم و در عوض فقط یک نگاه توهین
آمیز دریافت کردم".
بیایید به فرد ندهیم.به شخص ندهیم.بلکه آن شخص را به عنوان
تصویری از خدا بدانیم و آنچه را که به او میدهیم به خدا بدهیم.
آن شخص فقط مانند یک صندوق پست است
.
وقتی که نامه ای را پست میکنید مهم نیست که صندوق پست کهنه
است یا نو.فقط نامه را در آن می اندازید و اطمینان دارید که نامه به مقصد خواهد رسید.
مقصد ما خداست
.
با چنین اعتقادی ببخشید و بدهید آنگاه
متبرک خواهید شد.
مقصد ما خداست
.
..................................................................................
قلب شیشه ایی

جوان ثروتمندی نزدیک انسان وارسته رفت واز او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید:پشت پنجره چه می بینی؟
ادم هایی که می آیند ومی روند وگدای نابینایی که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد وپرسید:در این آینه نگاه کن و بگو چه می بینی؟
خودم را می بینم.
دیگر دیگران را نمی بینی!آینه وپنجره هر۲از۱ماده اولیه ساخته شده اند.شیشه.
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره درپشت شیشه قرار گرفته ودر آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.
این۲شیء شیشه ای را باهم مقایسه کن.
وقتی شیشه فقیر باشد دیگران را می بیند و به آنهااحساس محبت می کند
اما وقتی از نقره(یعنی ثروت)پوشیده می شود فقط خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی وآن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری
تا بتوانی باز دیگران را ببینی و دوست داشته باشی.

....................................................................................
شفاعت
از امام صادق (ع) روایت شده که روزی پیامبر (ص) در خانه ی ام سلمه بود.
فرمود که کسی داخل خانه نشود. امام حسین (ع) ، که در آن زمان کودک بود ، نزد رسول خدا (ص) آمد .
ام سلمه سریع جلو آمد ، دید حسین (ع) روی سینه ی رسول خدا (ص) است و پیامبر (ص) گریه می کند
و چیزی در دستش می گرداند.
رسول خدا (ص) گفت : "ام سلمه ، جبرئیل به من خبر داد که این فرزندم کشته می شود
و مقداری از تربت او را برای من آورد ، و این خاک آنجاست ، وقتی تبدیل به خون شد ، حسینم کشته می شود".
ام سلمه گفت : "ای رسول خدا! بخواه این مصیبت را برطرف سازد".
رسول خدا (ص) فرمود :
"خداوند به وحی کرده که برای حسین (ع) مقامی که فقط به واسطه ی شهادت به آن می رسد ؛
و برای او شیعیانی است که آنها را شفاعت می کند و قبول می شود ،
و همانا مهدی (عج) از فرزندان حسین (ع) است خوشا به حال دوستان حسین (ع) که روز قیامت از رستگارانند. "(7)

............................................................................................

دوستــــــــان عـــــزیــــــــز از ایـــــــــن وبــــــــلاگ دیـــــــدن کنیــد.

http://esbat.parsunit.com/



--

-

عکس یادگاری
آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی به نوک صخره رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد
و فریاد زد:
- خدایا!!! می شنوی صدایم رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر، برقی زد و غرید!

- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو
می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟
ناامید، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا
به او هدیه کرده بود از بین ببرد!
آن طرف تر، در فاصله ای نه چندان دور، فردی دیگر از صخره های کوه سر به فلک کشیده
بالا رفت و وقتی به نوک صخره ها رسید، سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:
- خدایا!!! می شنوی صدایم رو؟ من رو می بینی؟

آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:

- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟
می خوای همیشه به یادم باشی؟!!
و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که
خدا به او هدیه داده بود، ادامه دهد
.
.....................................................................................

یک سوسک غمگین به خدا گفت :
کسی دوستم ندارد .
می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی .
حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .

چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم .
آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند .
برای این که زشتم . زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .
مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت :
دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .
اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن
" تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ،
رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ،

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ،

او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد .
همه را دوست می دارد .
زیرا همه از من است و من زیبایم ،
چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست .
در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود .
شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

........................................................................................................

دوستــــــــان عـــــزیــــــــز از ایـــــــــن وبــــــــلاگ دیـــــــدن کنیــد.

http://esbat.parsunit.com/



--

مشاهده پست‌های بیشتر