نام کاربری : Miss_Tear
خانم مجرد , 17 ساله
شغل Mohasel
تحصیلات دیپلم دبیرستان ,ریاضی فیزیک

برای تشخیص شباهت روانشناسی خود
و این کاربر وارد پارس یونیت شوید
-

من برای امروزی که تو را ندارم،


ناراحت نیستم!


ناراحتم برای چهل سالگی ام،


آنجا که به بهانه ی یک شعر، یک آهنگ،


به یادت می‌افتم؛


و به دخترم لبخند میزنم ...


من برای آن لبخند که درد دارد، ناراحتم ...


#مریم_قهرمانلو

--
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض
خیلی فرق دارد...
-

دکتر شریعتی می گوید: در حادثه کربلا با سه‌ نمونه شخصیت روبرو می‌شویم.


اول: حسین (ع)
حاضر نیست تسلیمِ حرفِ زور شود. تا آخر می‌‌ایستد. خودش و فرزندانش کشته می‌شوند. هزینه انتخابش را می‌‌دهد و به چیزی که نمی‌خواهد تن‌ نمی‌‌دهد. از آب می‌گذرد، از آبرو نه‌


دوم: یزید
همه را تسلیم می‌خواهد. مخالف را تحمل نمی‌‌کند. سرِ حرفش می‌‌ایستد. نوه‌ پیغمبر را سر می‌‌ٔبرد. بی‌ آبرویی را به جان میخرد تا به چیزی که می‌‌خواهد برسد


سوم: عمرِ سعد
به روایتِ تاریخ تا روز ٨ محرّم در تردید است. هم خدا را می‌خواهد هم خرما، هم دنیا را می‌خواهد هم اخرت. هم می‌خواهد حسین (ع)را راضی‌ کند هم یزید را. هم اماراتِ ری را می‌خواهد، هم احترامِ مردم را. نه‌ حاضر است از قدرت بگذرد،نه‌ از خوشنامی. هم آب می‌خواهد هم آبرو.
دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی‌ است
که به هیچکدام از چیزهایی که می‌خواهد نمی‌‌رسد. نه سهمی از قدرت می‌‌برد نه‌ از خوشنامی..


ما آدمهایِ معمولی‌ راستش نه جرات و ارادهِ حسین (ع) شدن را داریم، نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را.. اما در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست!‌ من بیش از همه از عمر سعد شدن میترسم...





--
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض
خیلی فرق دارد...
-

بزرگتر از احساساتت باش


این رو من از تو نمیخوام،


زندگی میخواد.


وگرنه احساسات


مثل سیل تو رو از جا میکنه و میبره




#فیلیپ_راث



--
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض
خیلی فرق دارد...
-

تو انسان خوشبختی هستی


اگر یک نفر را داشته باشی


که بتوانی با خیال راحت


به او محبت کنی و ترسِ از چشم افتادن را نداشته باشی...!


#علی_سلطانی





--
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض
خیلی فرق دارد...
-
هنوز؛ باران را بی چتر...


برف را بی دستکش...


و چای را بدون قند دوست دارم


سفر را اگر هنوز بی چمدان دوست داری...


قرارمان؛همین پاییز...


#مهناز_میرنصیری






--
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض
خیلی فرق دارد...
-

آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند!
اصلا نمیشود با بقیه مقایسه شان کرد!
اینها دنبال خیابان های خلوت و تاریک اند که بعد از دیدن فیلم در شخصیت های داستان غرق شوند!
ما هم در اولین قرارمان سر از سینما در آوردیم!
اولین بار از هر چیزی سخت است.
من با این همه بچه پررو بودنم دلهره داشتم و دستم یخ کرده بود.
ساکت بودیم تا اینکه سر خوراکی حرف را باز کردم
گفت رژیم دارم و سیب زمینی سرخ کرده و چیپس و پفک نمیخورم ، تنها گزینه اش آب معدنی بود من هم از قصد یک آب معدنی بزرگ گرفتم آن هم بدون لیوان تا از بطریِ دهنیِ هم آب بخوریم!
هی از هم فاصله میگرفتیم تا اینکه چراغ های سینما خاموش شد و آرام دستانش را گذاشت روی دستانم.
انگار که زیر دوش آب گرم رفته باشی! آرام شدم اما قلب لامصبم تند تند میزد!
بی رحم دلهره ام را فهمیده بود و همزمان که با دستان لطیف اش دستان خسته ام را نوازش میداد نگاهم کرد!
همین نگاه کافی بود تا هزار شعر مست در سرم تلوتلو بخورند اما سکوت کنم و دم نزنم تا از این آرامش چیزی هدر نرود!
گفت با دقت نگاه کن که میخواهم فیلم را برایم تحلیل کنی!
نمیدانست از وقتی که دیدمش دارم چشمهایش را تحلیل میکنم و دانسته هایم راجع به سینما که هیچ اسمم یادم نمی آید!
زل زده بود به پرده و من هم مثل آدم ندیده ها زل زده بودم به صورتش وآنقدر سماجت کردم که دست و پایش را گم کرد و لبخند شیرینی زد تا در دلم قربان صدقه ی زنخدونش بروم!
بطری آب را سر کشید و من هم که منتظر این لحظه بودم بطری را از دستش گرفتم و نفهمیدم رژلبش را نوشیدم یا آب را!
هر چه بود شراب شیراز را زیر سوال برد و مست و لایعقلم کرد.
فیلم تمام شدو ازبهترین سینمای عمرم زدیم بیرون!
حالا نوبت باران بود و خیابان!
دستانش را سفت گرفته بودم وهر از چند گاهی میفشردم تا بفهمد هوای دلش را دارم!
صدای باران با صدای قدم هایش آهنگ عجیبی ساخته بود.
سرما را بهانه کردتا درآغوش بگیرمش، راستش شرم داشتم از تنش اما روانی ام کرده بود بوی پیراهنش!
با چشمانی بسته وسط خیابانی خیس و خلوت بغلش کردم
روی پنجه آمدولب هایش را ب صورتم نزدیک کرد
به یکباره صدایی بند افکارم را جر داد!
مامور سینما بود
گفت بلند شو آقا،فیلم خیلی وقته تموم شده!
ای مامور نامرد
تازه داشتم گرمای نفس هایش را حس میکردم!
حالا باید چگونه پا در خیابانی میگذاشتم که تا چند لحظه ی پیش هُرم تنش را حس میکردم؟!
اما خب چاره ای نبود و من هم مانند همه ی آن آدم های عجیبی که سانس آخر را انتخاب میکنند از سینما زدم بیرون.
تازه....
باران هم می بارید!


"چیزهایی هست که نمی دانی"


#علی_سلطانی





--
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض
خیلی فرق دارد...
مشاهده پست‌های بیشتر