جملات زیبا فلسفی

نه هر چشم بسته ای، خواب است و نه هر چشم بازی، بینا
نام کاربری : Sheyda
خانم متاهل , 26 ساله
ساکن ایران سرای من است.
تحصیلات لیسانس ,فیزیک

برای تشخیص شباهت روانشناسی خود
و این کاربر وارد پارس یونیت شوید
-
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می زد.
مردی را در فاصله دور دید
که مدام خم می شود و چیزی را از روی زمین بر می دارد و توی اقیانوس پرت
می کند.

نزدیک تر می شود، می بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می
افتد در آب می اندازد.
- صبح بخیر رفیق،

خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم.

الآن موقع مد دریاست و اینصدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبوداکسیژن خواهند مرد .
- دوست من!

حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
دارد.

تو که نمی توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه
همین یک ساحل نیست.

نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."


--


--

--
منبع : saghi2.parsunit.com
-
خوشبختی گمشده ی همه ی ماست....
مواظب باشیم اگر آن را پیدا کردیم...
خودمان را گم نکنیم...



--


--
-
شخصی در ڪاباره میمیردو شخصی دیگر در مسجدشاید اولی برای نصیحت داخل رفته بودو دومی برای دزدیدن ڪفشهاپس انسانها را به میل خود قضاوت نڪنیم


--
-
زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: "وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است." وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: نمی‌ خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد!



--
-


آقای جونز چند روز تعطیل در پیش داشت ، پس با خود گفت : با قطار به کوه می روم. او بهترین لباسهایش را پوشید، کیف کوچکی برداشت، به ایستگاه رفت و سوار قطار شد. او کلاه زیبایی به سر داشت و اغلب در طول سفر سرش را از پنجره بیرون می آورد و کوهها را تماشا می کرد تا این که باد کلاهش را برد.


آقای جونز به سرعت کیف کهنه اش را هم برداشت و از پنجره به بیرون پرت کرد.


بقیه مسافران داخل قطار به او خندیدند و از او پرسیدند : آیا کیفت می خواهد کلاه زیبایت را برگرداند ؟


آقای جونز جواب داد : نه، در کلاهم نام و نشانی ندارم ولی در کیفم دارم. هر کسی که هر دوی آنها را نزدیک هم پیدا کند، کیف و کلاه را برای من خواهد فرستاد...


--
-
...
دزدی در خانه فقیری می جست
فقیر از خواب بیدار شد و گفت:
ای مرد آنچه تو در تاریکی می جویی،ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم


--
مشاهده پست‌های بیشتر