نام کاربری : four
خانم مجرد ,

برای تشخیص شباهت روانشناسی خود
و این کاربر وارد پارس یونیت شوید
-

متولد اکتبر ۱۹۳۲ در بوستون امریکا بود. سال ۱۹۳۲ پس از سلسله ای درگیری های روانی ویک بار خودکشی ناموفق وارد دانشگاه کمبریج شد و در همان دوران با "تد هیوز" شاعری سرشناس (ملک الشعرای انگلیسی) ازدواج کرد.

در نظر سیلویا، تد تنها یک شاعر نبود، بلکه آوایی بود شبیه به صدای خداوند. در ۲۶ فوریه ۱۹۵۶ مهم ترین اتفاق زندگی‌ سیلویا به وقوع پیوست .

"این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیافتد . جوانی به سوی من می‌آمد که از بالا به زن‌ها نگاه می‌کرد . این را از همان لحظه‌ اول که وارد شد، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم، اما کسی چیزی نگفت. به درون چشمانم خیره شد، او تد هیوز بود. من مدام زبانم می‌گرفت، او نیز دست و پایش را گم کرده بود. ناگهان نزدیک شد و روسری قرمزم را که آنهمه دوستش می‌داشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت. و نیز گوشواره‌های نقره‌ای و مورد علاقه‌ام را و گفت: "ها ها ! اینها پیش من می‌مانند!"

زمستان آن سال سخت‌ترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت. تنهایی ،سرپرستی دو کودک، فقر، مشکلات عمیق روانی و افزون بر همه بیماری‌های جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود _ همه دست به دست هم داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند.

سرانجام در سحر گاه ۱۱ فوریه ۱۹۶۳ مقاومتش درهم شکست،او پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها، و پوشاندن منافذ در و پنجره با حولۀ خیس، و با باز کردن شیر گاز به زندگی دردمندانه‌ خود پایان داد. "


--
گریه میکردُ گفت،شادَمُ رفت
-
:)
همه خنده ها دلنشینن ولی


فقط بهترین خنده ماله توئه




پیشوازه میثم :|


--
گریه میکردُ گفت،شادَمُ رفت
-
چه‌همه سال درس خوندیم
و هیچ‌کس یادمون نداد چطور خودمون رو دوست داشته باشیم
و چرا این مسئله انقدر اهمیت داره.

ما



--
گریه میکردُ گفت،شادَمُ رفت
-
اسمت چیه؟
-ئاوات. یعنی "امید"
چه اسم زیبایی. راستی بعد از زلزله چیکار میکنی؟
-باز پیانو میزنم. صدای ساز زندگی همیشه ناکوک نیست..


 #بهمن_بهمن_دار
-

اگر انسان‌ها تا ابد زندگی می‌کردند، اگر پیر‌ نمی‌شدند، اگر بدون مردن، همیشه سالم در این جهان زندگی می‌کردند، خیال می‌کنی هرگز به خود زحمت فکرکردن به چیزهایی را می‌دادند که الان ذهن شان را مشغول کرده؟


اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر می‌کرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالا فقط فکر می‌کردند:"خوب کلی وقت دارم، بعدا بهش فکر می‌کنم." ... ولی ما نمی‌توانیم تا بعد صبر کنیم ... باید همین لحظه به آن فکر کنیم … هیچ‌کس نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد ... ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم ... مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هر چه بزرگ‌تر و نورانی‌تر باشد، ما را دیوانه‌وار‌تر مشتاق فکر کردن در باره‌ چیز‌ها می‌کند.
-

باران بزند
بر تن شهری كه نباشی


پاییز تر از
این شبِ دلگیر مگر هست ؟
مشاهده پست‌های بیشتر