نام کاربری : hadi3
خانم مجرد , 2 ساله

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
مِس یـِ בختر بچّهےچهآرسآلهـ کـ בلش پیش یـِ عروسک گیر کرده و‌ زآر میزنهـ وآسه دآشـتنش
مِس وقتی کـ عروسکو بِش میدלּ آروم میشهـ

دلیل زندگیمو بِم بدین برم


-
:O
בوست دآشتنی تَریـن دخترا؛ اُونایی هستـَن که اوّلِش خجآلتـی و رسمی اَלּ؛

بـ
عْـدِش وآسهـ خودِ خودت پُرو ترین آدمَن...


-

این بچه کوچولوهآرو دیدین! که مثلآًًَ یِروز با یکی حَرف میزنن بعْد احسآس میکنن دیگه طرف دوستِشونه و راحت بهش وابسته میشن ؟


من یکی گُندِه ترشونم:D





-
=)
عرفان درحآلی که قندُ ع تو قندون در میورد گفت سه سالی میشه، خیلی خوشگله ، و به بیرون مغازه زل زد و ادامه داد :خیلی صداش قشنگه ، لامصب چشماش با آدم حرف میزنه! و قندُ گذاشت تو دهنش ، گفت "هرروز ساعت هفت ، میاد اینجا ، هرروزم یه سوال تکراریو میپرسه ، هرروزم من همون جوابو میدم ..

ساعتمو نگا کردم شیشُ پنجاهُ نُه دقیقه بود ، داشتم فکر میکردم که یه دختر با چشمآیِ مشکی که زیر چشماش گود رفته بود و چشماش قرمز بود وارد مغازه شد ، با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد ولی خیلی زیبا بود پرسید ، ببخشید این مغازه کناری قبلا یه کافه نبود!؟الان چرا خراب شده
عرفان با مهربونی و آرومی گفت : بله قبلا کافه بود ، خیلی وقته دیگه نیست.
دختر با ناآمیدی پرسید از صاحبش خبری ندارید؟
عرفان گفت : نه متأسفآنه
دختر تشکر کرد و رفت
خیرع شده بودم به در ، به جایی که قبلا دختر بود
تا اینکه عرفان گفت : میبینی؟همیشهـ سَرساعت هفت میاد اینجآ, همیشه هم همین سوالو میپرسه ، منم همیشه همین جوابو میدم
با بدخلقی گفتم : عجب! خب چرا بهش نمیگی؟بهش بگو خیلی وقته دیگه مغازه نیست اینجا, بش بگو برو پی کارت اصن ، چرا نمیگی بهش؟
لبخند تلخی زد و گفت :اون اولآ عصبی شدم و بهش گفتم دیگه نیا اینجا ، خیلی ناراحت شد
ولی فردا دوباره اومد ، انگار کاملا یادش رفتع بود و من هیچیی نگفتم ، تا اینکه از بچه ها فهمیدم سه سال پیش نامزدش مغازه کناریـو خریده بودو یه کافه به اِسم دختر زده بود، کافه فلآنـی !
اَز قـرار ، یه روزے دخترو پسرع باهم میرن مسافرت , توی راه از دره پرت میشن پایین ، پـسر درجا کشته میشه و دختر حافظشو از دست میده ، جوری که هرکاری کنه و بعد بخوابه فردا دوباره روز اَز نو و روزے از نو ! هیچی یآدش نمیاد!
جز اینکه روزای خوبیو با عشـقش تو کافه داشتن ..میگن هروقت هم میگن عشقش مرده ، گریه میکنه و میاد دم مغازه ما ، هرروزم همون سوال تکرارے
چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.
سـه سال پیش ، فلآن روز و فلآن مآه
تو جآده ، خنده، اهنگ ، نگاه کردن باعشـق، لبخندای زیباش، زنگ خوردن گوشی ، بحث کردن ، داد زدن ،صدای بوق ، برخورد با یه جسم بزرگ !
چپ شدن ماشین و از دست دادن اون !
به خودم فکر کردم ، به اون!
به مرده ی متحرک بودنم!
به کافه فِلآنی

-
!
همیشه בلم میخواست كسی رآ داشته باشم كه به همه چیزم دقّت كند
قشنگ دقت كـُند..
حواسش باشد چقـدر لاك زرشكی به پوست سفید و ناخون هاے کوچولواَم می آید
یا مثلاَ وقتی با مدآدچشم زیر چشمهـآیم خط مشکی باریكی میكشم رنگ چشمـهایم بیشتر مشخص می شود
یا مثلا بگوید موهایت را كه می بافی دلم اشوب می شود اَُز قشنگی اَت
حّتی گاهی בلم میخواست كسی باشد كه بگوید وقتی قشنگ میشوے دلم نمیخواهد به هیچكس نشآنَت بدهم!میخواهم بنشینی جلوے چشمـهایم و فقط نگاهـَت كنم..
امّا هیچوقت هیچكس حواسش به این چیزها نبود
همـه حواسشان رآ میدادند به اینكه من چقدر حرفهای بچگونه میزنم,یا چقدر شیطنت كرده ام ,یا چقدر كم غذا میخورم و.!..و!..!

-
اُوفـــی گِــیِه نَتوלּ =((



مشاهده پست‌های بیشتر