نام کاربری : hadi3
خانم مجرد , 2 ساله

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
اُوفـــی گِــیِه نَتوלּ =((



-

من از آنهایی نبودم که دوستت دارم گفتن بلد باشند ..از آنهایی که دستهایشان را حلقه کنند دور گردنِ معشوقشان و نگاهشان را بدوزند در چشمهاش و لب بزنند که : میمیرم برات
من از آنهایی نبودم که خود شیرینی و خوش زبانی و عشوه گری بلد باشند ، که بدانند کی و چگونه پلک بزنند که به دلِ معـشوق زلزله بیفتد
من بلد نبودم براے معشوقم معـشوق باشم

اما خوب بلد بودم عاشقی کنم
خوب بلد بودم دلواپسِ قدم به قدمش شوم
خوب بلد بودم برای زمستانش رج به رج عشق ببافم و بپیچم دورِ گردنش
بلد بودم در سردترین روزهای زمستان با فنجانِ قهوه‌ے موردعلاقه اش جلویِ محلِ کارش ظاهر شوم و در دل قربان صدقه یِ چهره ی خسته اش بروم
بلد بودم چطور دلش را گرم کنم
اما او عاشق نمیخواست .. دلگرمی نمیخواست ..
دلش یک معشوق لوند میخواست که او را تا تهِ دنیا دنبالِ خودش بکشاند و آخر سر دلزده شود و برود سراغِ کسی دیگر ..


-
اولّین بارے كه سیگار كشیـدم،حتّی نمیدانستم فندك را كدام طرف بزنم
هیچكس دور و برم نبود كه سیگار كشیده باشد
هرگز!
یعنی ندیده بودم كــسی سیگار بكشد جلوے من

بعد از حمام بود و كسی خــآنمآن نبود
زنگ زدم به حمیده و پرسیدم این لعنتی از كدآم طرف روشن می شـــه
مُرده بود از خنده
رفتم ایستادم جلوی آینه و روشنش كردم
ناخوداگاه مثله ویكی داناوان چشمهآم رو خمار كرده بودم و پُك زدم
باتوجه به سنگین شدن نفسم در مقابل دود ,منتظر بودم سرفم بگیره ,امّا خوشبختانه نگرفت!اما کآنم تلخ و زهرمار شده بود

چند وقت بعدش ڪه از قضا رل زده بودم , که فی الواقع نوستالژیِِ برانگیز ترین و شیرین ترین زمآنِ زندگیم بوده و حالیم نبوده اونمـوقع ,
به رِلَم (بآو این رل چغعــَده بیخوده اسمش, همون دآس پسر) اِس دادم و گفتم ;میخوام سیگار بکشم با حـمیده, اونم اخم و تخم اومد برامون,گفت نکن و ...,آخ ڪه چقدر براش مهم بودم -_-
دست آخر کار خودمو کردمـو کشیدم!


بقول حمیده یك خاطره میشـود که میتونـیم برای بچّه های پدرسوخته مآن تعریف کنیم ،و بگوییم خودشان را چآص نکنند، و اینکهـ ما در دوران خودمان گرانجترینها بوده ایم.


-
روے صحبت مــن با آלּ بخش وجودتِِ که ممکنهـِ لحظه ای بلرزه، همـآن قسمت مسئــول بودنت!
مبادا فکرت را درگیر کنی که دلم پیشت مـونده! مثل چیزے که همیشه وانمود میکردی باش، چه وقتی که مــی دیدمت و چه حالا کـِ قایمـکی پِی اِت رو میگیرم


-
همــش دلم میخواد مث این خون آشاما,
صورتمو فرو ببرم تو گردنت
بدوלּ هیچ معطلی دندونمو فرو کنم تو گردنت گآز بگیرم تا سَر حّد مـرگ بِمـکَم از خونت
بعد ولت کنم به اَمون خدا


-

اُســـتاد نازنینی داشتیمــ در دوران دانشجویی تلاش مـی‌کرد حرف‌های درشت اجتماعی رآ به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد

روز اوّل کلاس، آمد روی صندلی نشـست و بی‌مقدمه و بدون حال‌ و‌احوال‌پرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت: اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟
پسره گفت: زود چـِِکــ اَش می‌کردم
استاد گفت:
اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟!
پسره گفت: با شک، دوباره زیپم رو چک می‌کردم
استاد پرسید: اگر تا نفر دهمی که می‌دیدی، می‌گفت زیپت بازه، چطور؟
پسره گفت: شاید دیگه محل نمی‌ذاشتم.
استاد ادامه داد‌: فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد می‌شد، یه نگاه به زیپت می‌انداخت و می‌خندید. اون موقع چی‌کار می‌کردی؟
پسره هاج و واج گفت‌: شاید لباسم رو می‌انداختم روی شلوارم..!
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟
پسره گفت: نه! ترجیح می‌دم جایی نرم تا بفهمــم چه مرگمه..=(
استاد یهو برگشت با حالتی خنده‌دار گفت:
دِ لآمصبـآ! انسان این‌جوریه که اگر هی بهش بگن داری گند می‌زنی، حالا هرچی باشه، باورش می‌شه داره گند می‌زنه..

بــِثِلآ اِمروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد می‌شد، کلی بوق و چراغ می‌زد, آخر سر هم با صداے بلند داد می‌زد که: بتمرگ تو خونه‌ات با این دست فرمونت..!
خب این زن روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دست‌فرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا می‌ره!
پس‌فردا می‌خواین ازدواج کــنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بی‌اعتماد‌بنفس باشه یا یکی که اعتمادبنفسش به شما انرژی بده؟!
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمــی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم می‌کنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب می‌کنید.


مشاهده پست‌های بیشتر