جملات زیبا فلسفی

وقتی بازی را می بازی، خود را نبازی
1/4
سرخط خبرها
(25 دقیقه پیش) رقیب استقلال به دنبال برد دوم در ازبکستان (31 دقیقه پیش) آشنایی با حریف عربستانی استقلال؛ معمولی‌ها/ التعاون با ٥ دروازه‌بان مقابل استقلال!(8 ساعت پیش) کانتونا: زلاتان مثل من است(8 ساعت پیش) مجتبی عابدینی به رده چهارم جهان صعود کرد(10 ساعت پیش) پارگی رباط صلیبی دروازه‌بان بادران(10 ساعت پیش) گزارش؛ راه قهرمانی بارسا از مادرید می گذرد(10 ساعت پیش) شروع کار کریمی در لوکوموتیو از روی نیمکت(10 ساعت پیش) گزارش؛ چلسی در راه شکستن رکورد مورینیو(11 ساعت پیش) عابدینی با عنوان پنجمی به کار خود پایان داد(11 ساعت پیش) نویر نیز به جمع رکوردشکنان پیوست (عکس)(11 ساعت پیش) آخرین تمرین اهوازی ها در دبی (عکس)(11 ساعت پیش) کونته: هنوز راه زیادی تا قهرمانی مانده است(11 ساعت پیش) باشگاه ترکیه‌ای مستنداتش را به فیفا داد/ درخواست غرامت ریزه‌اسپور از طارمی وپرسپولیس(11 ساعت پیش) پل اسکولز:/ گواردیولا باید مربی تیم ملی انگلیس شود(12 ساعت پیش) عابدینی از رسیدن به نیمه‌نهایی جام‌جهانی بازماند

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : hanieh1234
خانم ,
ساکن تهران

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-

و چیزی كه در من گم شده....
و من
هر لحظه
در میان دنیایی از اما و اگر
به جستجویش می اندیشم...
رویای شیرین لحظه ها
اتفاقی به نام عشق
عشقی هم وزن زندگی
و نه شاید هم به دنبال خودم...
در میان واژه ها...
در میان دنیایی از عقاید و علایق و باور ها....

--
خوب شد تـــــو آمدی وگرنه من از کجا می فهمیدم یک نفر را می توان اینقدر دوست داشت
-

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!
معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
الهی كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن
-
خوش آمد گویی!

[پیام خودکار شبکه اجتماعی پارس یونیت]
مشاهده پست‌های بیشتر