جملات زیبا فلسفی

آنتوان چخوف : انسان همان است که خود باور می کند
1/4
سرخط خبرها
(2 ساعت پیش) صعود دشوار اینتر به یک چهارم نهایی کوپا ایتالیا(4 ساعت پیش) محرومیت موقت مایک دین از قضاوت در لیگ برتر(5 ساعت پیش) کلوپ: مقابل پلیموث باید مانند دیدار با یونایتد بازی کنیم(5 ساعت پیش) بازگشت کاستا به تمرینات تیمی چلسی(6 ساعت پیش) تمایل میلان به جذب مهاجم سابق بارسا(6 ساعت پیش) ترکیب اینتر – بولونیا(6 ساعت پیش) سوپرایز ویژه گواردیولا برای کودک سرطانی (عکس)(7 ساعت پیش) عصبانیت دخیا از رئال، مانع انتقال او به مادرید(8 ساعت پیش) زهیوی: دم پورموسوی و بچه ها گرم!(8 ساعت پیش) شکست نیروی زمینی در لیگ برتر هندبال(8 ساعت پیش) ماهینی: گل استقلال اعصابم را خرد کرد(8 ساعت پیش) ادامه درخشش طلایی پوشان آبادانی(عکس)(8 ساعت پیش) چمن خوب یادگار به سود ما شد/ نورمحمدی: می‌توانستیم تراکتور را ببریم(8 ساعت پیش) کاپیتان تیمش را 5 دقیقه قبل از برد تنها گذاشت(9 ساعت پیش) یادداشت ویژه :این استقلال نامتوازن/ سرتراشیده منصوریان و قلندری پورموسوی !

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : hanieh1234
خانم ,
ساکن تهران

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!
معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
الهی كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن
-
خوش آمد گویی!

[پیام خودکار شبکه اجتماعی پارس یونیت]
مشاهده پست‌های بیشتر