جملات زیبا فلسفی

دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند
1/4
سرخط خبرها
(1 ماه پیش) سطح دروازه بانی در فوتبال ایران بالا رفته/ میرزاپور: بیرانوند شایسته پیراهن تیم ملی است(1 ماه پیش) فلاحت زاده: کار سختی داریم اما .../ دربرابر استقلال دست و پا بسته نیستیم(1 ماه پیش) خبر خوش مدیرعامل استقلال قبل از دیدار با سایپا(1 ماه پیش) دیدار هاشمی با وزیر ورزش و جوانان عراق(1 ماه پیش) از دروغ‌ها و قصه‌هایی که گفتند ناراحتم/ نیکخواه‌بهرامی: دوست ندارند در ایران بازی کنم (1 ماه پیش) اردوی سوم تیم ملی کبدی برگزار می شود(1 ماه پیش) در ستایش سرخیو راموس، وارث "خوانیتو"/ آخرین ضربه را محکم تر بزن(1 ماه پیش) حداقل تغییر در ترکیب آبی پوشان؛/ ترکیب احتمالی استقلال برابر سایپا(1 ماه پیش) اوجاقی: هر سال سطح لیگ ووشو بالاتر می‌رود(1 ماه پیش) تعطیلی پنج روزه پرسپولیسی‌ها برای نوروز(1 ماه پیش) آیا کمیته انضباطی با مایلی‌کهن برخورد می‌کند؟ (1 ماه پیش) استقلال بدون مصدوم مقابل لوکوموتیو(1 ماه پیش) تیم ملی تنیس راهی تونس شد(1 ماه پیش) اعتراض سرخابی‌ها به ممنوعیت جذب بازیکن خارجی(1 ماه پیش) بازی ما و نفت جدال بهترین های لیگ است / علی‌عسگری: مشکلات داوری ما را قعرنشین کرد

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : mahya78


برای تشخیص شباهت روانشناسی خود
و این کاربر وارد پارس یونیت شوید
-

گاهی نادیده ام میگیری ،، مرا که عاشقانه میخواهمت ،،، مراقب من باش ،، ازمن فقط تومانده ای ،،،
گاهی نادیده ام میگیری ،، مرا که عاشقانه میخواهمت ،،، مراقب من باش ،، ازمن فقط تومانده ای ،،،
-
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺮو ﮐﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﻩ ﻣﺎﺭﮎ ﺑﭙﻮﺷﻪ، ﻧﻪ ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ 10 ﺗﻮﻣﻨﯽ ...
ﮐﺘﻮﻧﯽ ﻣﺎﺭﮎ ﭘﺎﺵ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ آﺧﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﯿﺎﺩ، ﻧﻪ ﮐﻔﺶ ﭘﺎﺷﻨﻪ 10 ﺳﺎﻧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ ﺑﭙﯿﭽﻮﻧﺖ ...چادر ﺳﺎﺩﻩ ﺑﭙﻮﺷﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺧﻮﻧﺲ،کسی کار ب کارش نداره, تنت نلرزه وقتی یک متر ازت دور میشه..
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺮو ﮐﻪ ﻫﻮﻟﺖ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﯿﺮﺍش، ﻣﺨﺎﻟﻔﺘﺎﺵ ﺟﻠﻮ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﺘﻮ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺳﺮﻩ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺵ ﻧﺸﺴﺖ، ﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ است...
-

تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت؟  تا به کی بازیچه باید بود در دست سرنوشت؟  تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟  یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟  بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟  خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار
تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت؟ تا به کی بازیچه باید بود در دست سرنوشت؟ تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟ یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟ بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟ خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار
-
-

زندگیم
زندگیم
-
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم… خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم… علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟ گفت:من؟ گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟… فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم… و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید… اگه واقعا عیب از من بود چی؟… سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه… هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم… بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید… با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست… بالاخره اون روز رسید… علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم… دستام مثل بید می لرزید… داخل ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود… اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه… اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود… یا از خوشحالی… روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد… تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود… بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟… من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری… گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟ گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم… اتاقو انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم… یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم… دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم… حالا به همه چی پا زده… دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم… برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم… احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… توی نامه نوشت بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی… چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم… می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم… وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه… باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز!
مشاهده پست‌های بیشتر