جملات زیبا فلسفی

گوته : کوشش اولین وظیفه انسان است
نام کاربری : sanam
خانم مجرد , 24 ساله
ساکن ذره ایی معلق در حال و هوای خدا
تحصیلات فوق دیپلم ,فیزیوتراپی

برای تشخیص شباهت روانشناسی خود
و این کاربر وارد پارس یونیت شوید
-

همه گفتن عشقت رو ترک کن؛عشقم گفت منو تــــرک کن؛

مــــادر گفت غصه رو ترک کن؛
پــدر گـفت شهررو تـــرک کن

و امـــروز تـو گفتـی رویـــایت را تـــرک کــن...


"روزی میرسه که بم میگن دنیا رو ترک کن"...

.........................................................................................

No like؛ No comment



خواهش میکنم...


-

لالا لالا همه در خواب نازن
دیگه چیزی ندارن تا ببــازن

بخواب آروم ،نه اینکه وقت خوابه
بخواب ای گــل که بیداری عذابه


نـَترس از دسـت بی قانون فردا
بخواب جونم که قانـون داره دنیا

بخواب آروم گلِ گلدونِ خونه
که بیرون تا بخوای نامهربونه


لـالا لـالا که قلبـــم زیـــرو روُ شد
که دست عاشقم پیش تو روُ شد

کــه بـــــازم این دلم دیوونگی کرد
که این دیوونه با عشق زندگی کرد


بخواب ای گل الهی دَر نموُنی
نــگـیره بـغضـت از نـامهرَبونی

بخواب جُونم که درهــارو ببندم
نخوای از من که با گریه بخندم

لـالا لـالا کــه قلبــــم زیرو روُ شد
که دست عاشقم پیش تو روُ شد

کــه بـــــازم این دلم دیوونگی کرد
که این دیوونه با عشق زندگی کرد


بخواب ای گل الهی دَر نموُنی
نــگـیره بـغضـت از نـامهرَبونی


بخواب جُونم که درهــارو ببندم
نخوای از من که با گریه بخندم


بخواب آروم که خورشیدم خاموشه
اُونـــم بــــاید بـــِره چیــــزی بپوشه

اُونم طاقت نداره توُی سرما
اُونم غافل شد از حال دل ما


همه اینجا غـریب اَندَر غریبـَن
همه از بی نیازی بی نصیبـَن

الهی کـُور بشـَم گـَر دیده باشم
میگـَن اینجا همه مردم فــــَریبن


چه بی قانونه،قانونش ،چقدر بی بـَرکـَته،نونش
به نــِرخ مُـفـته جون کندن ،شده چیزای اَرزونش

نمی دونی چقـدرسختـه ،هـمُون کـــارای آسونش
هـَمَـش بغضو هـَمَـش بغضه ،روی لبهای خندونش


نـَترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا

-

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت

آن زن کــــره ها را به صـــورت دایـــره های یـــک کیلویى مى ساخـــت.


مـــرد آنرا به یکى از بقــــالى های شهر مى فروخت و در مقـــابل مایحتاج خانه را مى خریـد.


روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کردوتصمیم گرفت آنها راوزن کند.


هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کـره ۹۰۰ گـــرم بود. او از مرد فقـــیر عصبانــى شد


و روز بعــــد به مـــرد فقیـــر گفـــت:دیــــگر از تـــــو کــــره نــمى خـــرم،


تو کــــره را به عنــوان یک کیلو به من مى فروختى در حالـــى که وزن آن ۹۰۰ گــــرم است.


مرد فقیر ناراحت شد وسرش را پایین انداخت وگفت:ما ترازویی نداریم و

یــــک کیلو شکـــر از شما خـــریدیم و آن یک کیــلو شکـــر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

""
یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!""
-

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “

می‌گویندفرداشما مرابه زمین می‌فرستید،
اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوندپاسخ داد:“از میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی رابرای تو درنظر گرفته‌ام.
او از تو نگهداری خواهد کرد.”

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “

امااینجادر بهشت، من هیچ کارجز خندین وآواز خواندن ندارم و اینهابرای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد:“فرشته تو برایت آوازمی‌خواند،وهرروز به تولبخند خواهدزد.
تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

کودک ادامه داد:“من چطور میتوانم بفهمم مردم چه می‌گویندوقتی زبان آنهارا نمیدانم؟

”خداونداو رانوازش کردوگفت:
“فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی راکه ممکن است بشنوی درگوش تو زمزمه خواهد کردوبادقت وصبوری به تو یاد خواهد دادکه چگونه صحبت کنی.”

کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

اماخدابرای این سؤال هم پاسخی داشت:“فرشته‌ات،دستهایت رادرکنارهم قرار خواهددادوبه تو یادمی‌دهدکه چگونه دعاکنی.”

کودک سرش رابرگرداند وپرسید:“شنیده‌ام که درزمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند.
چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
“فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”

کودک بانگرانی ادامه داد:“اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شماراببینم، ناراحت خواهم بود.

”خدواند لبخند زد و گفت:
“فرشته‌ات همیشه درباره من باتو صحبت خواهدکرد و به توراه بازگشت نزدمن را خواهد آموخت،
"گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد.
کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.

”خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

“نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را*مادر*صدا کنی.”



داستان کوتاه و غمگین درد و دل کودک با خدا
-


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :


بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با تــرس و تعجب به هم نگاه کردنـد و سکـوت در مسجد حکمفرما شـد،بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گــفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و باهم چندقدمی ازمسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد وجوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند وپس ازمدتی پیرمرد خسته شدوبه جوان گــفت که به مسجد بازگرددوشخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نمـاز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...

-


به ســلامتی اونی کـه

آرزو بــــود


نفس بـــود


آرامش بـود


رویـــا بــود
...

عشـق بـــود
ハート のデコメ絵文字...

یـادگـاری از عشق بــــود
...

ولی “ خاطره ” شد!


مشاهده پست‌های بیشتر