جملات زیبا فلسفی

آبراهام لینکن : همه می توانند بدبختی را تحمل کنند، اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید، به او قدرت بدهید
1/4
سرخط خبرها
(10 ماه پیش) سطح دروازه بانی در فوتبال ایران بالا رفته/ میرزاپور: بیرانوند شایسته پیراهن تیم ملی است(10 ماه پیش) فلاحت زاده: کار سختی داریم اما .../ دربرابر استقلال دست و پا بسته نیستیم(10 ماه پیش) خبر خوش مدیرعامل استقلال قبل از دیدار با سایپا(10 ماه پیش) دیدار هاشمی با وزیر ورزش و جوانان عراق(10 ماه پیش) از دروغ‌ها و قصه‌هایی که گفتند ناراحتم/ نیکخواه‌بهرامی: دوست ندارند در ایران بازی کنم (10 ماه پیش) اردوی سوم تیم ملی کبدی برگزار می شود(10 ماه پیش) در ستایش سرخیو راموس، وارث "خوانیتو"/ آخرین ضربه را محکم تر بزن(10 ماه پیش) حداقل تغییر در ترکیب آبی پوشان؛/ ترکیب احتمالی استقلال برابر سایپا(10 ماه پیش) اوجاقی: هر سال سطح لیگ ووشو بالاتر می‌رود(10 ماه پیش) تعطیلی پنج روزه پرسپولیسی‌ها برای نوروز(10 ماه پیش) آیا کمیته انضباطی با مایلی‌کهن برخورد می‌کند؟ (10 ماه پیش) استقلال بدون مصدوم مقابل لوکوموتیو(10 ماه پیش) تیم ملی تنیس راهی تونس شد(10 ماه پیش) اعتراض سرخابی‌ها به ممنوعیت جذب بازیکن خارجی(10 ماه پیش) بازی ما و نفت جدال بهترین های لیگ است / علی‌عسگری: مشکلات داوری ما را قعرنشین کرد

نتایج زنده فوتبال
صدای بعد گل زدن فعال باشد

نام کاربری : student


قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
می خندی
گونه هایت گود می افتد
و شهر پر میشود
که شاعری دوباره به دام افتاد!
-
گفتی که از نهان دلت باخبر نی ام!
تو در دلی, کدام نهان بر تو فاش نیست؟
طالب آملی
-
لابه بسیار نمودم که مرو
سود نداشت.....
حافظ
-
دیرست،گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است.

اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی

خوابیده‌اند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای توبر پرده‌های تار،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می‌کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می‌کنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفت‌رنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط وخالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی‌گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

دیرست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامه رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگی است.

در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند:در دخمه‌های تیره و نمناک باغشاه،
در عزلت تب‌آور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.
زودست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه!

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،
من نیز بازخواهم گردید آن زمان
سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه‌ها،

سوی بهارهای دل‌انگیز گل‌فشان،
سوی تو،
عشق من!

هوشنگ ابتهاج
-
تلنگر میزنی بر شیشه تا از خواب برخیزم
بهار من نمیدانی که من عمری است پاییزم
بیا دیری است چشمانم به راه سبز آیینی است
که شبنم های غربت را به به دامانش بیاویزم
گذشت آن روز های بی بهار زندگانی ها
و باز این روز ها از اتفاقی سبز لبریزم
کسی آرام می آید و با انگشت خیس خود
تلنگر میزند بر شیشه تا از خواب برخیزم
-
چون دیدی ام نظر به زمین دوختن چه بود؟
در پیش سرفکندن و افروختن چه بود؟
اکنون که کار عشق من از امتحان گذشت
آن غمزه را ستمگری آموختن چه بود؟
خوشنودی رقیب غرض گر نداشتی
بی موجبم به داغ جفا سوختن چه بود؟
منعت ز آشنایی من گر نکرده غیر
در پیش من ز دیدنش افروختنچه بود؟
میلی به یک نظاره چو از دست رفته ای
عمری غرض ز عافیت اندوختن چه بود؟
مشاهده پست‌های بیشتر