جملات زیبا فلسفی

نه هر چشم بسته ای، خواب است و نه هر چشم بازی، بینا
نام کاربری : tarkibia3karbarieghadimi
آقا مجرد , 111 ساله
ساکن جایی به نام ژولیده آبآد☻
شغل دارو میسازیم☻

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
اگه هنوز اینا رو یادتونه و


ازش داشتید


تبریک میگم بهتون


شماتو بهترین دوران زندگی میکردید!


والبته هم فسیل شدید دگ
.
.
.
.
.
.


--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
-
میگم


بیاید منو ببرید اینجا


به حال خودم رهآم کنید


دگ هیچی ازتون نمیخوام
.
.
.
.
.
.


--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
-
مامان من از این گنده ها میخوام


خسته شدم از شیرِ خشک



.
.
.
.
.
.
.
.


--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
-
تابستون قبلنا قشنگ تر بود


دورِ پنکه می نشستیم می گفتیم عاااااااااااااااااااااااا


ومامانمونم همیشه نگران این بود


انگشتمون نره لایِ پَرِه ها ی پنکه
.
.
.
.
.


--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
-
از گرمای زیاد از خواب بیدار شدم تمام تنم خیس بود ساعتو نیگا کردم


3دیقه به 4 صبح بود سرمو اوردم بالا دیدم درِ دستشویی ای که روبرویِ


تختمه بازه توجهی نکردم ولی احساس کردم تشک تختم بیش از حد عادی


نَم داره دست زدم خیسیه تشکم دستمم خیس کرد با تعحب با نور گوشی


دستم و نیگا کردم دیدم خونیه . تو شُک بودم که با صدایِ درِ دستشویی


به خودم اومدم داشت یواش یواش باز میشد چیز زیادی تو تاریکی نمیشد


دید بیشتر که دقت کردم چشمم به تاریکی عادت کرد یه چیز سفید دیدم


که داره کشون کشون از دستشویی میاد بیرون شبیه یه دختر بود با لباس خونی


خس خس میکرد از ترس خشکم زده بود تا اومدم به خودم بجنبم اومد بالا سرم


و نیگام میکرد اول فکر کردم چشماش بسته است بیشتر که دقت کردم دیدم


کاسه چشماش خالیه انگار به زور نفساشو بیرون می داد داد زدم و دووییدم سمتِ دَر
سریع مامانمو صدا زدم دیدم تو اتاقش نیست
صدای گریش می اومد وای اون چش شده
رفتم سمتِ اشپز خونه دیدم کف زمین پرِ خونه


خواهرم کف اشپز خونه افتاده چاقوی خونه دست مادرمه
داره هق هق میزنه
صدای گریه بچه تو خونه پیچید
یه زمزمه مردونه
مامانم گفت هممونو میکشه
برگشتم دیدم از راه پله داره خودشو میکشه بالا برسه سمتِ مآ
مامنم همونجور که داشت گریه می کرد چاقو رو گذاشت رو رگش


گفت نمی تونم مرگ تو رو هم ببینم
چاقو رو رویِ رگش کشید
جیغ مادرم و اون جونور هم زمان با هم قاطی شد
و همه چی دور سرم چرخید تا اومدم برم سمتِ مادرم اون دختر
پرید روم
ایندفه چشم داشت چشم های زرد .با لب های کبود باد کرده که زُل زده بود
به من جیغ بلندی کشیدم که تا مغز سرم سوت کشید


از خواب پریدم
نفس عمیقی کشیدم
همش خواب بود
امآ
چشمم به درِ دستشویی نیمه باز افتاد


خشکم زد
سریع ساعت رو نیگا کردم 3دیقه به 4 بود!




--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
-
جهت تلطیفِ روح و روانتون
.
.
.
.
.
.
.


--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
مشاهده پست‌های بیشتر