جملات زیبا فلسفی

براي اداره كردن خويش، از سرت استفاده كن. براي اداره كردن ديگران، از قلبت
نام کاربری : tarkibia3karbarieghadimi
آقا مجرد , 111 ساله
ساکن جایی به نام ژولیده آبآد☻
شغل دارو میسازیم☻

قابلیت تشخیص شباهت روانشناسی
توسط این کاربر غیرفعال شده است
-
بعضی روزا که خونه هستم




مامانم زنگ میزنه میگه برو تره بار میوه بخر




بعد منم میرم اونجا با کلی دقت میوه میخرم




وبعد با خیال راحت میام خونه و به خودم میگم


الان که مامی بیاد بهم میگه افرین پسر گلم چه میوه های




خوبی گرفتی




بعد شروع میکنم به شستنشون بعد میبینم از هر سه تاش




یکیش خرابه




بعد همه خرابارو جدا میکنم میشینم میخورم




بعد مامانم میاد میگه خاک تو سرت با این





میوه گرفتنت کلا نباید برا خونه چیزی بخری


--
بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون
یوهو مامان بابام دعواشون شد
قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت
نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم

A.M
-
این پست رو هر کی لایک نکنه




فلج مغزی میشه


از من گفتن بود


دیوونه هم خودتونید




--
بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون
یوهو مامان بابام دعواشون شد
قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت
نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم

A.M
-
بعد چند مدت


سلام




خوبید


چ خبر


تابستون خوش میگذره


--
بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون
یوهو مامان بابام دعواشون شد
قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت
نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم

A.M
-
یادش بخیر


بچه بودم تو یه کوچه بزرگ و دلنشین


زندگی میکردیم خیلی خوب بود همه چی


چند تا خونه پائین تر از ما یه همسایه جدید اومده بود


یه بچه داشتن پسر بود اسمش احمد بود


اونموقع بچه بودیم خیلی زود با هم اشنا شدیم


همیشه با هم بازی می کردیم اینور اونور


یادش بخیر یه همسایه داشتیم پیر بود پسراش خارج بودن


خودش تنها زندگی میکرد نظامی بود و بازنشسته


با احمد می رفتیم اذیتش میکردیم


طوری که با عصاش می زاشت دنبالمون


تو محل همه از دست ما دوتا شاکی شده بودن دگ


انقد که همرو اذیت میکردیم


با هم می رفتیم مدرسه بر می گشتیم


خونه هم پلاس بودیم یکسره


بزرگتر شدیم و رسیدیم به دوران راهنمایی


دوران خوبی بود خیلی خوب گذشت با کلی خاطره


خوب ..رسیدیم به دوران دبیرستان




تلخ ترین دورانِ زندگیم


که هر وقت یادش می افتم اشکم بخاطرِ


رفیقم سرازیر میشه




دوم دبیرستان بودیم


امتحان داشتیم


ما کنار هم می نشستیم همیشه


احمد گفت محمد من هیچی نخوندم بزار


از روت تقلب کنم


خلاصه من نزاشتم اونم ازم ناراحت شد


تا خونه باهام حرفی نزد


همیشه خودمو سرزنش میکردم چرا اینکارو کردم


یادمه تو یه هفته ای بودیم که چند روز تعطیلی داشت


احمد باهام حرف نمیزد مامانم می گفت باز چی شده


قهر کردید...ازش شنیدم میخوان برن مسافرت




احمد و مادرش و پدرش رفتن مسافرت ولی هیچ وقت


برنگشتن یه تصادف و همه چی تموم!


تو اون دوران انقدر شوک بزرگی به من وارد شد که دوم دبیرستان


پنج تا تجدید اوردم و بقیه در سامم نمره بالای سیزده نداشتم


دقیقا یادمه شده بودم مث دیوونه ها


دوران دبیرستان بدترین دوران زندگی من بود


اونقدر حالم بد بود که فقط می خواستم بمیرم


خب کم نبود که رفیق بود


رفیق




الانم ترس از دست دادن یکی دگ از بهترین رفیقام داره نابودم میکنه



(افتادم یادِ رفیقایِ رفته)


sepehr KHALSE


--
بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون
یوهو مامان بابام دعواشون شد
قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت
نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم

A.M
-
خانومی کنکورتو




چجوری دادی




هم اکنون در سراسر




پی وی های کشور


--
بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون
یوهو مامان بابام دعواشون شد
قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت
نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم

A.M
-
یادش بخیر این باطریا


وقتی کار نمیکرد


گازش می گرفتیم دوبرابر


بیشتر کار میکرد


.
.
.
.
.


--
چی:/
برضدِ مآیی
خب به زیرِ مآیی

AMoo
ALI
مشاهده پست‌های بیشتر