-
بنام خداامروز خبری را در رسانه ها دیدم مبنی براینکه رئیس جمهور متوفای رژیم صهیونیستی دوسال پیش ازمرگش ازوقوع جنگی ازطرف دولت نتان یاهو علیه ایران اسلامی جلوگیری نموده است.اینکه نامبرده خود یکی ازبانیان آن رژیم بوده ودر حمله به قانا مشارکت داشته یک امر است واینکه مانع حمله به ایران شده است امر دیگری وبازهم مهم نیست که هدف او از این امر جلوگیری ازنابودی اسرائیل بوده یا اساسا موافق جنگ نبوده است. آنچه مهم است این است که وی در صورت صحت خبر مانع یک جنگ خطرناک درمنطقه بوده است .بنظر بنده همین امر میتواند بخشی از گناهان گذشته اش را جبران کند .اما مساله مهمتر ازآن این است که ما در دولت گذشته کاررا تا آنجا پیش بردیم که دچار تحریم شدید شدیم ودولت تدبیر وامید با اجازه نظام وارد مذاکره شد واسرائیل خطر این مذاکره وتوفیق ایران را درک نمود وتمایل داشت با برافروختن جنگی مانع از برجام شود که بنابر خبر یادشده رهبر متوفای آن رژیم مانع گردیده است وسرانجام برجام تصویب شد ودولت اسرائیل بهر دلیل موفق نشد تا ایران اسلامی را در گیر جنگ ویا گرفتار تحریمات بنماید واین هم از الطاف خفیه الهی است که جنگی را از سر ملت ایران دور کرد اگرچه عامل آن دست دشمن بوده است بقول معروف عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. راز شیمون پرز دربارۀ ایران پس از مرگش فاش شد("من نگذاشتم بنیامین نتانیاهو به ایران حمله کند".)
-
زن، یک بار ترکَش کرده بود. دلیل اصلی‌اش خیلی پیش پا افتاده بود: با چند خلاف‌کار جوان (خودش اسمشان را گذاشته بود "اراذل")، دست به یکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمبانده بودند! کیک را تازه پخته بود و می‌خواست بعد از جلسه‌ی آن روز عصر، با آن از مهمان‌ها پذیرایی کند.بی آن که توجّه کسی را جلب کند، دست کم توجّه نیل و آن اراذل را، از خانه آمده بود بیرون و رفته بود نشسته بود توی یک ایست‌گاه سرپوشیده در خیابان اصلی، که اتوبوس‌های شهری، روزی دو بار آن جا توقّف می‌کردند.

تا آن موقع، نرفته بود آن تو و باید یکی دو ساعت معطّل می‌شد.نشست و همه‌ی چیزهایی را که روی دیوارهای چوبی نوشته یا حک کرده بودند، خواند: "حروف اختصاریِ مختلف، هم‌دیگر را تا ابد دوست داشتند؛ لاری جی حالش خراب بود؛ دانک کالتیس اُبنه‌ای بود، همین طور آقای گارنر (مت)؛ زر زیادی نزن! دار و دسته‌ی اچ دبلیو رییس است، کوین اس کارش ساخته است؛ آماندا دبلیو خوش‌گل و مامانی است و کاش او را نمی‌انداختند زندان، چون دلم خیلی برایش تنگ می‌شود؛ وی پی مال من است؛ خانم‌های محترم باید بنشینند این جا و این حرف‌های رکیک تهوّع‌آور را که شماها می‌نویسید، بخوانند؛ گور پدرشان!"

جینی همان طور که به این سیل پیام‌های انسانی نگاه می‌کرد؛ و به خصوص روی جمله‌ی بسیار خوش‌خطّی که در باره‌ی آماندا دبلیو نوشته بودند، تامّل می‌کرد، از خودش پرسید: "آیا آدم‌ها وقتی این چیزها را می‌نوشتند، تنها بودند؟!" بعد خودش را مجسّم کرد که این جا یا جایی شبیه به این جا نشسته، به انتظار اتوبوس، قطعاً تنها. اگر می‌خواست فکری را که حالا در سر داشت، عملی کند؛ یعنی مجبور بود روی دیوارهای شهر بیانیّه بنویسد؟!

احساس کرد به آن آدم‌هایی پیوسته که مجبور شده بودند چیزهای به خصوصی را بنویسند. به دلیل احساس خشم و نفرت ناچیزش (واقعاً ناچیز بود؟) و هیجانش، به خاطر بلایی که داشت سرِ نیل می‌آورد تا کارش را تلافی کند. فکر کرد در زندگی‌ای که در پیش داشت، شاید هیچ کس پیدا نمی‌شد که درست و حسابی از دستش عصبانی شود، یا کسی که دِینی به او داشته باشد، که شاید کاری که خیال داشت انجام بدهد، موجب تشویق یا تنبیهش می‌شد، یا جدّاً رویش اثر می‌گذاشت. از این‌ها گذشته، جینی کسی نبود که آدم‌ها دورش جمع شوند و با این‌حال، به شیوه‌ی خودش، مشکل‌پسند بود.

وقتی از جا بلند شد و راه افتاد طرف خانه، هنوز از اتوبوس خبری نبود. نیل نبود. رفته بود پسرها را برساند مدرسه و موقعی که برگشت، دیگر یکی از اعضای جلسه رسیده بود. به نیل گفت چه کار کرده بوده، ولی موقعی که موضوع دیگر برایش اهمّیّتی نداشت و می‌شد در باره‌اش شوخی کرد! در واقع هم به جوکی تبدیل شد که در جمع تعریف می‌کرد. چیزهایی را که روی دیوارها خوانده بود، از قلم می‌انداخت یا به اجمال از آن‌ها می‌گذشت.
-

بالاخره سربازیم تموم شد اومدم
بالاخره سربازیم تموم شد اومدم

اومدن منو
.
.
.
.
عروسی اون
-
Image result for ‫دانشگاه تهران‬‎
Image result for ‫دانشگاه تهران‬‎
سردره دانشگاه ایندم خوشله؟


--
ivband
-


--
هُشدآر کـهــ آرامشـــ مــآ را نخراشــی!
-


مشاهده پست‌های بیشتر